اینطور که آرشیو وبلاگم میگه 21 مرداد 86 بود، روزی که اولین مطلب رو نوشتم اینجا.
 
راه اندازی وبلاگ رو از فهیمه یاد گرفتم که برای پسر کوچولوی توی دلش یه وبلاگ ساخته بود.
یعنی وقتی دیدم اون وبلاگ داره ترغیب شدم که من هم این فضای ارتباطی اعجاب انگیز رو امتحان کنم
وچه امتحان کردنی
چقدر جذاب بود
اون روزها حدود یک سال میشد که من به عنوان داوطلب آزاد دو روز در هفته میرفتم شیرخوارگاه آمنه ، اونجا پر از حرف میشدم ، پر از ایده شده بودم،میخواستم خیلی کارها بکنم،میخواستم یه NGOراه بندازم، سراغش هم رفته بودم ، اما برای هیئت موسس نیاز به همکاری کسانی داشتم که اطرافم نبودند. تصمیم گرفتم از دیده هام تو اون فضا بنویسم و از این راه ارتباطاتی پیدا کنم با کسانی که مایلند با هم همچین کاری کنیم. اصلا وجه تسمیه وبلاگ همین بود.
اما متاسفانه این هدف وبلاگ به چند ماه هم نکشید و من به دلایلی دیگه نرفتم آمنه و .....
ولی نوشتن در وبلاگ همچنان ادامه پیدا کرد
نوشتن این وبلاگ یکی از تاثیرگذارترین اتفاق های زندگی من شد.
چه دوستانی پیدا کردم. دوستانی ماندگار...
که از قضا این پست رو از ترس ماندگارترینشون نوشتم. از ترس فیلسوف: دی  که داره از مکه بر میگرده و من با اینکه اصلااااااااااااااااااااااااااااااااااااا رو مود نوشتن نیستم ترسیدم بیاد و ببینه هنوز امرش رو اجرا نکردم و در بازیش شرکت نکردم و دیگه خونم پای خودمه!
این وبلاگ که اینقدر دوسش دارم و اوایل روزی چند پست میذاشتم حالا به اینجا رسیده که ماه ها میگذره و من چیزی نمینویسم توش
مشکل وبلاگ نیست توو دفترچه هام هم چیزی نمینویسم
اصلا از این انشای بی روحی که نوشتم معلومه که اینی که نوشته سالی مک براید نیست. آخه متاسفانه ایثار هم نیست:دی

یه روزهایی بود که کلی رونق داشت اینجا . مطلب میذاشتم و با دوستان در قسمت درج نظر کلی بحث میشد،دعوا میشد، شوخی و خنده میشد و.....
اینجا کلییییییییییییییییییییییییییی زنده بود

کلا وضعم خرابه: دی
نمیدونم هم چمه
به قول اقای همساده داغونمااا   له له 

درج لینک هم کار نمیکنه و محض اطلاع میگم که میخواستم لینک فیلسوف و اولین پست وبلاگ خودمو بذارم

اه اه حالم از خودم بهم خورد.

+ نوشته شده در جمعه 25 اسفند1391ساعت 19:57 توسط سالی مک براید |

توی زندگی خط و خش هایی روی صفحه روحمون می افته که برطرف شدنی نیستند
سعی کنید تا جایی که میشه از این خش ها خودتونو مصون نگه دارید

+ نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن1391ساعت 13:5 توسط سالی مک براید |


*نمایشگاه نقاشی بچه های روستاهای زلزله زده آذربایجان 

*تمام عواید حاصل از فروش نقاشی ها به مردم زلزله زده آذربایجان تعلق میگیرد.

*دوستان عزیز کمیته مداخله در بحران انجمن روانشناسی نهادی مستقل از دولت است.


زمان: 2 الی 7 دی ماه ساعت 9 ای 19 
مکان :
بزرگراه جلال آل احمد- روبروی کوی نصر- خیابان کاردان- دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران



شب رسید

مادر و مادربزرگ
محسن و پروانه و ناهید و من
گرم بگو و بخند:
«سار پر
باز پر
هدهد و گنجشک، کبوتر، کلاغ
جغد دل آزار پر
یا به غلط مار پر»
شب گذشت
صبح شد
ناگهان
خاک دهان باز کرد
گفت: «پر»
شهر پر
کوچه پر
سنگ و گل و شیشه پر
باغ هم از ریشه پر
ظهر شد
مادرم از گوشه ی ویرانه خواند:
«عشق پر
خانه پر
محسن و پروانه پر»

                                               "بیوک ملکی"


+ نوشته شده در یکشنبه 3 دی1391ساعت 20:52 توسط سالی مک براید |

جنس:    مرد
سن:      32 

موقعیت: بستری در بیمارستان روزبه

...........................


روز-داخلی

 روانشناس: پس همیشه چاقو همراهته؟

مرد:آره

روانشناس: چی شد که رفتی زندان؟

مرد: تو خیابون درگیر شدم و با چاقو یکی رو زدم

روانشناس: چی شد که درگیر شدی؟

مرد: تو خیابون داشتم میرفتم یهو چشم تو چشم شدیم. نگام کرد منم با چاقو زدمش!!!!

.................................

نتیجه اخلاقی: تو خیابون حواستون باشه که با کی چشم تو چشم میشین. همیشه نتیجه تلاقی نگاهها عاشق شدن و قص الی هذا نیست:دی


* گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی/ دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
                                                                                               (سعدی)
**میخوام دوباره برگردم به اینجا

+ نوشته شده در یکشنبه 3 دی1391ساعت 1:12 توسط سالی مک براید |

دلم یه فیلسوف میخواد که برم شاگردش بشم
چله نشینی کنم
عمیق بشم
کسی باشه که بهش اعتماد کنم و بگه بیا از این راه بریم راه خوبیه
لااقل برای ۴۰ روز کسی باشه که بگه بریم مسولیت همه چیز با من
نه فکر کنم،نه نگران اشتباه باشم
اون بگه چیکار کنم و همون کار بهترین کار باشه
برم و به ارامش برسم
+ نوشته شده در دوشنبه 17 مهر1391ساعت 9:19 توسط سالی مک براید |