تبليغاتX
بابالنگ دراز
کاش میشد گاهی آدم هیچی باشه

به نظرتون هیچی بودن چه حسی داره؟

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 21:56 توسط سالی مک براید |

من از سلاله ابرم همیشه بارانی

                  که رازهای دلم را فقط تو میدانی

                         "؟"

+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 8:55 توسط سالی مک براید |

روزهایی بر من گذشت که عاشق هرلحظه زندگی بودم
عاشق هر تیکه سنگی که میدیم
چمن و گل
آدمهای توی خیابون
آجر دیوار خونه های قدیمی
چراغ راهنمای سر چهارراه
توی هرچیزی و هر لحظه ای و هراتفاقی معنیی میدیدم
انگار همه جهان چه زنده و چه بی جان با من حرف میزدند
انگار همه چیز در اطرافم برای این بودند که من چیزی درشون ببینم
همه حیات یک معمای شیرین بود که من در پی حلش بودم
اون روزهابرام هیچ فرقی نمیکرد چند سالم هست و خواهد شد
اون روزها به نظرم اگه۵۰ سالم هم میشد هنوز هیچی از زندگی کم نشده بود
اما این روزها گاهی اون عاشقی ها رو فراموش میکنم
گاهی باید سعی کنم که عاشقی کنم!!!
گاهی باید فکر کنم که در این خیابون چی میبینم
دیگه مثل اون وقتها همیشه رازهای پنهان در محیط اطرافم خودشون رو نمیکوبند به صورتم
حالاهادر خیلی از موارد باید آگاهانه دنبالشون بگردم
 حالا روزهاییست که فکر میکنم لحظه هام به سرعت دارن از دستم میرن
حالا میترسم از کم شدن زندگی
میترسم از روزی که همه این ناخودآگاه عاشق رو از دست بدم و مجبور بشم برای زندگی کردن انرژی صرف کنم
چه روزهای خوبی بودند روزهایی که بدون صرف انرژی زندگی میکردم
نمیدونم این یعنی پیر شدن؟
یا درگیری ذهن
ولی میترسم معنیش پیر شدن باشه
این روزها به نظر میرسه گاهی جوونم و گاهی پیر
به نظرم ۲۸ سالگی برای پیر شدن یه کمی زوده(خواب کوتاه خودتو نگه دار که یه تیکه ای نندازی)
فقط خوشحالم که کامل از دستش ندادم و مثل قحطی دیده ها هنوز با ولع تمام این لحظه رو (وقتی ناخودآگاه پیش میان) میبلعم

 

*ای مصور صورت یار مرا مستانه کش
  چون به نازش میرسی بگذار من خود میکشم

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 10:27 توسط سالی مک براید |

گاهی اتفاق می افته که نمیتونم احساساتم رو به حرف تبدیل کنم
امروز یکی از اون روزها بود
دوست داشتم تمام ساعتها  واتفاقات و احساسات امروز به کلمه ترجمه میشد
حرف میشد و به زبون می اومد
دقایقی که توی تاکسی از خیابونهای نسبتا خلوت میگذشتم
چمن وسط بلوار کشاورز که از جلوی چشمام به سرعت رد میشد
آدمهایی که توی خیابون میدیدم
رنگ زرد هوا!
رعد و برق و بارون
عبور اتفاقی از جایی که 8 سال پیش اولین بار ازش گذشتم و مقایسه حس اون سالها با این روزهاوتغییرات تدریجی این مدت
فکر تمام روزهای گذشته و آینده
امروز از اون روزها بود که پر از حرف بود اما توصیفی نداشت
امروز از اون روزهای نامه های خالی و اس ام اس های خالی بود که میباست بدون توضیح خونده بشه
امروز شاید از اون روزهایی بود که دلایلی که به چشم نمی ان یاد روزهای گذشته رو در ذهنم کلید میزدند
شاید هوای ابری و بارون، تمام سالهای قبل از سکونتم در تهران رو به یادم اورد.
شمال
بارون همیشگی
دیروز متوجه شدم که تازگیا چقدر من از دیدن بارون ذوق میکنم 
 ویهو برام عجیب شد این تضاد بین این روزها  و گذشته ای که هر صبح دعا میکردم که امروز دیگه ابری و بارونی نباشه
از شنیدن صدای بارون لجم میگرفت و این روزها صدای بارون یکی از خوشترین صداهای توی رویاهامه
امروز باز هم به یاد اوردم که محبت ما آدمها به شهرها رو خاطره هامون تعیین میکنند.
روزهایی بود که اصلا از تهران خوشم نمی اومد حتی وقتی برای دانشگاه به جای اصفهان که شهر رویاهام بود تهران قبول شدم گریه ام میگرفت
و امروز با اینهمه خاطراتی که از این شهر دارم تهران هم به شهرهای دوست داشتنی زندگیم اضافه شده
هر لحظه ای از زندگیمون سرنوشتی رو رقم میزنه
کی از فردا خبر داره؟

 

 

* زخم دگر بزن به دل ،مرهم اگر نمینهی 
   درد دگر بده اگر خسته دوا نمیکنی

                                                "احمد سهیلی خوانساری"

 

 

 

*اگه اون سال میرفتم اصفهان ، امروز نمیتونستم  برای جمعه دو هفته بعد با فیلسوف و الناز قرار بذارم :دی
*خدارحم کرده نتونستم احساساتم رو به حرف تبدیل کنم والا چقدر میباست بنویسم :دی

+ نوشته شده در شنبه 28 شهریور1388ساعت 22:43 توسط سالی مک براید |

بیا و همسفرم باش راه طولانی است

    ودستگیر من وتو کسی به جز ما نیست....
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 18:30 توسط سالی مک براید |